عروسک های من
93-8-7
پسملکم این عروسک هارو آنا جون برام از سوریه آورده بود.. خیلی دوستشون دارم.. به خاطر اینکه یادگاری از مامانمه خیلی مواظبشون بودم تا خراب نشن... ولی الان تو از تو جعبه شون درآوردی و کلی باهاشون بازی میکنی... منم با اینکه می بینم موهاشون ژولی پولی میشه ولی چیزی بهت نمی گم عزیزکم.. آخه قد بازی و لدت بردن از این عروسک ها که میتونی از محبت آنا جونت سهم داشته باشی... لعنت به این دنیای بیرحم.
اینارو هم تقریبا هر شب میاری و میریزی کنار رخت خوابت و بعد میخوابی... انگار باید حتما کنارت پخش باشن تا بتوننی بخوابی.
این هم یکی از شب های هفته گذشته است که خونه بابا جون بودیم و تو با بابایی رفتین دسته ببینی. اون زنجیرو هم عمو(شوهر خاله ریحانه) دادن بهت:
و اینم دیروز که بعد 5 روز برگشتیم خونمون... من کمی سرما خوردم ... تو و بابایی هم رفتین حموم و تو همش بهمون می گفتی بیا بشین اینجا (با دستت به زمین اشاره میکردی) با من بازی کن.. که بابایی هم اومد:
دنیای من و تو یکی ست...عاشقانه و مادرانه...
از بودنت شاکرم خدا را.




عروسک های من 

